شهاب الدين احمد سمعانى
323
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
خلق از معراج ظاهرش خبر داشتند و او را به باطن هر ساعت معراجى بود ، خلق را به او تعلّق ، و او را به حق تعلّق ؛ خلق را بىاو آرام نه ، و او را بىحق آرام نه . و روا باشد كه گويى : حكمت معراج آن بود كه بركت نظر وى به عالم علوى رسد و آن عالم به نظر وى عزيز گردد . و به جنّتش در آوردند تا به بركت نظر او نعمت جنّت بر امّتش تمام گردد كه سراى بىنظر كدخداى ناقص بود ، تمام آنگاه شود كه كدخداى قدم در وى نهد . آنگه بفرمود تا دوزخ بر وى عرضه كردند تا نظر وى به دوزخ افتد تا به بركت نظر او امّتان او را از عذاب نجات آيد . بشارت در اين اشارت كدام است ؟ آنكه در خبرى آوردهاند كه فردا بندهاى را بيارند به قيامت ، نام او محمّد ، گناهان بسيار كرده ، از ربّ العزّة خطاب آيد كه بندهء من ! مادر و پدر ترا محمّد نام كردند ، شرم نداشتى كه با نام دوست من چندين معصيت كردى ؟ من بارى از كرم خود نپسندم كه همنام 56 دوست خود را عذاب كنم . راه خاك و گل تمام رفته بود همّتش قصد بالا كرد 57 . در خبر 58 درست است كه آدم را به آسمان اول بردند و عيسى را به دوم ، و يوسف را به سديگر ، و ادريس را به چهارم ، و هارون را به پنجم ، و موسى را به ششم ، و ابراهيم را به هفتم . اگر راه آدم تمام نرفته بودى به آسمان دوم نرسيدى ، و هلم جرا ، آنگه به زاويهء جبرئيل رسيد به سدرهء منتهى . منتهاش چرا مىگويند ؟ اليها ينتهى علم كلّ عالم . جبرئيل روزگار خود را پيش ديدهء او بداشت ، گفت : اند هزار سال است تا جبرئيلى مىكنم ، روزگار چندين هزار سالهء خود را پيش ديدهء تو آوردم كه نقّاد حضرت تويى ، كه اگر فردا جريدهء خود را به درگاه عزّت برم و توقيع رفيع مهتر مهتران نبود مقبول حضرت عزّت نيايد . چون زاويهء جبرئيل به قدم مبارك مهتر آراسته گشت از سدره 59 در گذشت . من كان مقصده الحضرة كيف يقنع بالسّدرة . اى جبرئيل موافقت نمىكنى ؟ گفت : غلام را بر حاشيه بساط ببايد ايستاد و دوست را بر بساط انبساط ببايد نشست . آن جبرئيل كه ششصد پرّ داشت كه اگر پرّى نشر كردى برّ و بحر در زير پرّ آوردى ، مصطفى مىگويد : چون از سدره در گذشتم او را ديدم كالحلس الملقاة . چون پلاس پارهاى افكنده ، سلطانى آن سلطانى است كه در حضرت 60 پادشاه رانى .